داستان های واقعی و عبرت انگیز

خرید بک لینک

مهربانم این بار،
یاد قلبت باشد،
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح ، گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی.... داستان های واقعی و عبرت انگیز...

ما را در سایت داستان های واقعی و عبرت انگیز دنبال می‌کنید

برچسب: کوچه, نویسنده: بازدید: 200 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:13

من دکتر س.ص متخصص اطفال هستم... سال ها قبل چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم، کنار بانک دستفروشی بساط باطری، ساعت، فیلم و اجناس دیگری پهن کرده بود.دیدم مقداری هم سکه دو ریالی در بساطش ریخته است... آن زمان تلفن های عمومی با سکه های دو ریالی کار می کردند؛ جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم دو ریالی بده... او با خوشرویی پولم را با دو سکه بهم پس داد و گفت : این ها صلواتی است!!!گفتم : یعنی چه؟ گفت داستان های واقعی و عبرت انگیز...ادامه مطلب

ما را در سایت داستان های واقعی و عبرت انگیز دنبال می‌کنید

برچسب: راستى,سوال,چیست؟, نویسنده: بازدید: 195 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:13

تصویر نوشت شماره 1 - منبع انرژی مثبت جهان باش

داستان های واقعی و عبرت انگیز...

ما را در سایت داستان های واقعی و عبرت انگیز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 183 تاريخ: يکشنبه 2 آبان 1395 ساعت: 11:28

حتماً بخوان _______پسر جوان فاسد الاخلاقی که از قبل با دختری جوان آشنا شده بود و توانسته بود او را گام به گام بفریبد و وانمود کند که از عشق او آب میشود و قلبش بدون او تاب و تحمل ندارد… بالأخره توانست آن دختر را رام کند و او را فراچنگ آورد تا کامش را از او بر گیرد.دختر جوان را دعوت کرد تا روز شنبه هفته ای آینده رأس ساعت پنج در مکانی بسته و فضایی رمانتیک با هم گفتگویی داشته باشند.دختر جوان نیز موافقت کرد و روز موعود فرا رسید.پسر جوان در خانهاش به انتظار نشسته بود و با دیگر دوستانش هم تماس گرفته و آنها را از قصه ای این دختر با خبر کرد.دقایقی به ساعت پن داستان های واقعی و عبرت انگیز...ادامه مطلب

ما را در سایت داستان های واقعی و عبرت انگیز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 328 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 19:04

بخونید قشنگه؛ - چهل و پنج دقیقه ای می شد که در آن سوز سرما ایستاده بود. زن٬ کنار جاده منتظر کمک ایستاده بود. ماشین ها یکی پس از دیگری رد می شدند. انگار با آن پالتوی کرمی اصلا توی برف ها دیده نمی شد. به ماشینش نگاه کرد که رویش حسابی برف نشسته بود. شالش را محکم تر دور صورتش پیچید و کلاه پشمی اش را تا روی گوش هایش کشید. یک ماشین قدیمی کنار جاده ایستاد و مرد جوانی از آن پیاده شد. زن ، کمی ترسید اما بر خودش مسلط شد مرد جوان جلو آمد و به او سلام کرد و مشکلش را پرسید. زن توضیح داد که ماشینش ، پنچر شده و کسی هم به کمک او نیامده است. مرد جوان از او خواست بیش از ا داستان های واقعی و عبرت انگیز...ادامه مطلب

ما را در سایت داستان های واقعی و عبرت انگیز دنبال می‌کنید

برچسب: داستان زیبای خفته,داستان زیبای عاشقانه,داستان زیبای کوتاه,داستان زیبای انگلیسی,داستان زیبای کودکانه,داستان زیبای خلقت زن,داستان زیبای عشق,داستان زیبای عشقی,داستان زیبایی,داستان زیبای عاشقانه کوتاه, نویسنده: بازدید: 226 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 19:04

صفحه بندی